تبليغاتX
نیاز دل

نیاز دل

کوشیدم فراموشت کنم اما تو زنگ به نامت بسته ای، هربار به تو می اندیشم جرنگ-جرنگ میکند نیاز

صدات کردم   تو نشنیدی

نگات کردم   نمی دیدی

ازت خواستم   نفهمیدی    چی میخواستم    نپرسیدی

تو دنیای خودت بودی و می رفتی

تو دائم زیر لب چیزی رو می گفتی

تو روی آسمون ها در سفر بودی

همش آشفته و آسیمه سر بودی

حالا از من میپرسی من کجا بودم!

   مگه یک " لحظه" من از تو جدا بودم؟

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت19:4توسط niaz | |

نشستم پای مشروب..

گفتن بخور ، بگو به سلامتی اونی که دوستش داری

پیکو به لبم نزدیک کردم اما نخوردم

ولی گفتم به سلامتی اونی که از وجودش نفس میکشم

گفتند: نخوردی چرا؟؟!

گفتم سلامتیشو توی پاکی می خوام نه توی مستی..

+نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت12:11توسط niaz | |

راهت را بگیر و برو قطار...


نه کوه توان ریزش دارد و نه ریزعلی پیراهن اضافه !


روزگار ..روزگار دیگریست...

+نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت19:46توسط niaz | |

راه دادن کسی که ازش هیچ نمی دونستم به قلبم کار سختی بود

عشق...

یه محرک برای زندگی

یه چیزی که یهو می افته تو دل آدما و اصلاً نمیدونی از کجا اومده

فقط بهش ایمان پیدا می کنی اما بازم نمی فهمی چرا انقدر زود و ساده بهش اعتماد کردی

همه چیز به سرعت باد میگذره

فکر می کنی عین پر سبک شدی و می تونی پر بکشی

اما به کجا؟!

خودتم نمی دونی!!

یهو بالا میری.. انقدر که حس میکنی داری خفه می شی

می خوای دوباره برگردی پایین اما نمی تونی

آخه یه چیزی رو اون بالا جا گذاشتی که بدون اون نمی تونی برگردی..

آره...

    دلت اون بالا گیر کرده...

+نوشته شده در یکشنبه چهارم دی 1390ساعت17:32توسط niaz | |

+نوشته شده در پنجشنبه پنجم آبان 1390ساعت10:44توسط niaz | |

چقدر تو را دوست دارم؟؟

بگذار بشمارم...

تو را به عمق و پهنا و ارتفاعی که روحم میتواند بپیماید

دوست می دارم...

در آن حالی که

روحم به پرواز در می آید

و به فیض الهی میروم...

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390ساعت17:31توسط niaz | |

هیچ فکر نمی کردم

به جرم عاشقی اینگونه مجازات شوم

و دیگر کسی سراغم نخواهد آمد

قلبم شتابان می زند

شمارشی معکوس برای انفجار در سینه ام

و من تنهایی خود را در آغوش می کشم..

تنها ماندم...

+نوشته شده در یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت17:44توسط niaz | |

یه نفر...

یه جایی.. 

تمام رؤیاهایش لبخند توست

و زمانی که به تو فکر می کند

احساس میکند زندگی واقعاً با ارزشه

پس هرگاه احساس تنهایی کردی

این حقیقت رو به خاطر داشته باش

یک نفر... یه جایی..

در حال فکر کردن به توست...

+نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390ساعت19:45توسط niaz | |

تو را آرزو نخواهم کرد

هیچ وقت...

تو را لحظه ای خواهم پذیرفت که

خودت بیایی

با دل خود

نه با آرزوی من... 

 

 

+نوشته شده در شنبه پنجم شهریور 1390ساعت19:20توسط niaz | |

+نوشته شده در چهارشنبه دوم شهریور 1390ساعت23:11توسط niaz | |

گفتم: خدایا از همه دلگیرم.

گفت: حتی از من؟

گفتم خدایا دلم را ربودند!

گفت : پیش از من؟

گفتم: خدایا چقدر دوری..

گفت: تو یا من؟

گفتم: خدایا تنهاترینم!

گفت: بیشتر از من؟!

گفتم: خدایا دوستت دارم.

گفت :بیش از من؟

گفتم: خدایا انقدر نگو من!

گفت من تو ام تو هم من

+نوشته شده در سه شنبه هفتم تیر 1390ساعت11:54توسط niaz | |

چه سخت است در دل گریستن

و به زبان نیاوردن

و چه زیباست در تنهایی اندوهگین بودن و با دیگران خندیدن

کاش قلبم درد پنهانی نداشت

و چهره ام هرگز پریشانی نداشت

برگهای آخر تقویم عشق

حرفی از یک روز بارانی نداشت

کاش می شد راه سخت عشق را

بی خطر پیمود و قربانی نداشت...

+نوشته شده در سه شنبه سی و یکم خرداد 1390ساعت16:8توسط niaz | |

از تاریکی پشت پلک هام میام بیرون

یه سقف رو در نظر می گیرم که روی چهارتا دیوار به هم چسبیده قرار گرفته!

می تونم امش رو بذارم خونه. اتاق. چهاردیواری سقف دار...

اصلا می تونم اسمش رو هرچی که دوست دارم بذارم!

صدای موسیقی رو هم به این تصویر ذهنم اضافه میکنم!

" تو چشمات مال من نیست..."

نه!

اون جمله های آهنگین رو حذف میکنم و اینا رو جاش میذارم:

"روزگارم نمیتونه تورو از من بگیره.."

اصلا تموم تصویر بالا رو پاک میکنم

دارم میرم که وارد تاریکی بشم اما...

ناخودآگاه از رفتن به تاریکی پشت پلکهام باز می ایستم

اصلا نمیدونم تکلیف این ورود به تاریکی و خروج از اون چی می شه؟!

پس بالاخره فلسفه سیاه چاله های زندگی چیه؟

+نوشته شده در چهارشنبه چهارم خرداد 1390ساعت19:6توسط niaz | |

 

 

 

 

نمی دانم از غصه های دل خود بنویسم

یا از غم های دل پاییزی تو...

فقط این را می دانم...

تو مثل شبی می مانی که چادر پر ستاره اش را گم کرده.

از انتظار چه بگویم؟خسته از این واژه تکراریم

چه دلگیر نوروزهایی کهع بین من و تو فاصله بجای سلام نشسته

و چه بد است وقتی دیگر نمی توانیم مثل آن روزهاخاطره ها را یاد کنیم

و در نگاه سپید عشق غرق شویم

فقط خواستم بنویسم

پرواز را آغاز مکن...

چون من تنها با پر مهربانی نگاه تو , حرفهایم را می نویسم

با چه زبانی باید بگویم

برای رفتنت زود بود

و زخم جدایی ات را التیامی نیست

از من دور نشو

 دور نشو

دور نشو

 

+نوشته شده در یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1390ساعت11:55توسط niaz | |

 

 

رهایم کردی و رهایت نکردم

گفتم حرف دل یکی است...

هفصدمین پادشاه را هم اگر خواب ببینی

کنار کوچه ی بغض و بیداری

منظرت خواهم ماند

چشم هایم را به پوزخند این و آن بستم

و صدای تو را شنیدم...

دلم روشن بود که یک روز...

از زوایای گریه هایم می آیی

حالا هم ...

از دیدن این دو موی سفید در آینه تعجب نمی کنم

فقط کمی نگران می شوم

می ترسم روزی در آیینه

تنها دو سه موی سیاه منتظرم باشند

و تو از غربت بغض برنگشته باشی

تنها از همین میترسم...

 

+نوشته شده در شنبه هفدهم اردیبهشت 1390ساعت17:52توسط niaz | |

وقتی که دیگر نبود

من به بودنش نیازمند شدم

وقتی که دیگر رفت

من به انتظار آمدنش نشستم

وقتی که دیگه دوستم نداشت

من دوستش داشتم

وقتی که تمام کرد

من شروع کردم

و چه سخت است تنها متولد شدن

                        مثل تنها زندگی کردن است

+نوشته شده در شنبه سوم اردیبهشت 1390ساعت11:30توسط niaz | |


صدای قدیمی من

از عصاره تلخ زهرها آگاه نبود

گویی خزه ها کف پای مرا میلیسیدند

آه ! صدای قدیمی عشق!

آه ! صدای حقیقت من!

آه ! صدای تهی گاه من!

به هنگامی که از دهانم گل سرخ میبارید

و چمن دندان بیخیال اسب را نمیشناخت!

برای سرکشیدن خون من تو اینجایی...

هنگامی که نگاهم در باد تکه تکه میشود از صداهای همیشه مست فلزی!

بگذار از این دریچه بگذرم

بگذار بگذرم ! ای مرد شاخدار!

از جنگل دهان دره و از تپش های شادمان...

من میدانم که سنجاق زنگ زده به چه کار میآید

و میشناسم هراس چشمهای گشوده را بر سطح روشن بشقاب.

اما نه خواهان جهانم

و نه رؤیا-این صدای خدایی-

من خواهان آزادی و عشق زمینی خویشم

در تیره ترین کنج نسیم

که کسی خواهان آن نیست.

عشق زمینی من!

سگان رودخانه از پی یکدیگرند

و باد به کنده های تک افتاده اش گوش خوابانده است

میخواهم بگریم...

- چراکه شادمانم میکند-

آنگونه که کودکان در نیمکت آخر کلاس میگریند...

میخوام با بردن نام خود بگریم

تا حقیقت انسانی خود را بیان کنم

+نوشته شده در پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390ساعت11:25توسط niaz | |

اینبار نوبت تو بود

تو چشمت را بسته بودی

یک... دو.. سه...

من رفته بودم

چشمت را که باز کردی

من بودم... زیر همان درخت انجیر

باران در انتظار من خیس ِ خیس

من با یک سبد مهربانی در انتظار تو زیر باران...

خیس ِ خیس...

چشمت را که باز کردی

من بودم

همه جا... همه جا..

اما من گم شده بودم

و برای همیشه رفته بودم

فقط برای اینکه بگویم

من همیشه با تو بودم

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390ساعت11:8توسط niaz | |

خودم را تکه تکه کردم

یک تکه درون واگنی به شرق میرفت که شاید تو را فراموش کند

یک تکه با تو میان یک شب خوش زمستان میخندید و میرقصید

و تو را مینوشید و زنده میشد

یک تکه درون اتوبوسی که به غرب میرفت

تا شاید تو را برای همیشه رها کند

یک تکه از من بی پروا به شهر تو میآمد

گریبان هرکسی که بوی تو را داشت میبوسید

و دلتنگی اش تمام میشد و بازمیگشت

یک تکه از من به روی اسبی رمیده

شیهه میکشید و چهار نعل تا شمال میتاخت

تا نقشت را به روی شن

رودرروی دریا بکشد ناپایدار

یک تکه از من مجنون وار

چون فرهاد

نقشت را به رخ تمام تاریخ میکشید

یک تکه از من درون هواپیما به جنوب میرفت

در کویر بذر گل رویت را سترون میکاشت

انکار و ناله ات را سر میداد و برمیگشت

یک تکه از من

تو را در مزرعه عشق میکاشت

و خدا را میبوسید

که زیبایی را در تو خلاصه کرده بود

یک تکه تو را میشکافت، هزار تکه با تمام توان تو را رج میزد

یک تکه ترا تکذیب میکرد، هزار تکه تو را تأیید میکرد

یک تکه خنجر صیقل میداد

هزار تکه تو را وحشت زده مرهم میساخت..

خودم را تکه تکه کرده بودم...

یک تکه درون واگنی که به شرق میرفت

که شاید تو را فراموش کند

یک تکه با تو...

میان یک شب خوش زمستان...

+نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم فروردین 1390ساعت19:41توسط niaz | |

روز اول گل سرخی برام آوردی و گفتی:

"برای همیشه دوستت دارم"

روز دوم برام گل زردی آوردی و گفتی:

"دوستت ندارم"

روز سوم گل سفیدی برام آوردی سر قبرم گذاشتی و گفتی:

"منو ببخش! فقط یه شوخی بود!"...

+نوشته شده در چهارشنبه هفدهم فروردین 1390ساعت12:54توسط niaz | |

گلایه...

نه... هرگز نمی نویسم

حتی یک کلمه

که بی تو بر من چه می گذرد

تو نباید بدانی

عقابی که عاشق یک لاکپشت شد

چه بر سرش آمد

سبز باشی...

هرجا که هستی

زیر هر آسمانی که هستی...

+نوشته شده در شنبه سیزدهم فروردین 1390ساعت15:10توسط niaz | |

قطار میرود

تو میروی

تمام ایستگاه می­رود

و من چقدر ساده ام

که سالهای سال در انتظار تو

در کنار قطار رفته ایستده ام

و همچنان به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام

+نوشته شده در جمعه دوازدهم فروردین 1390ساعت16:15توسط niaz | |

هزار بار شنیده بودم این جمله را

" گشتم نبود!

نگرد! نیست!"

گوش نسپردم، دل نمی­گذاشت

رفتم و گشتم و آتش زدم توش و توانم

و جا گذاشتم ناتمامی دل مهربانم را...

انتهای راه

ماه را ملامتگر، بنفشه را سر به زانو

و آفتابگردان ها را خسته از آفتاب دیدم

دریغا... دریغا...

آن دروغ ، راست بود...

" گشتم نبود، نگرد! نیست! "

+نوشته شده در سه شنبه نهم فروردین 1390ساعت12:38توسط niaz | |

وحشت از عشق که نه. ترس ما فاصله هاست

وحشت از غصه که نه. ترس ما خاتمه هاست

ترس بیهوده نداریم. صحبت از خاطره هاست

صحبت از کشتن ناخواسته عاطفه هاست

کوله باریست پر از هیچ که بر شانه ماست

گله از دست کسی نیست...

 مقصر دل دیوانه ماست...

+نوشته شده در یکشنبه هفتم فروردین 1390ساعت12:32توسط niaz | |

آنچان دل شکسته و پا شکسته.. 

آنچنان شوریده دل و دیوانه بودم که

" دلم در این دنیا فقط هوای تو را کرده بود و بس"

ابتدای کوچه برف می­بارید

انتهای کوجه از من جوانه رویید

از زمستان تا بهار

فقط یک دیدار فاصله بود

فقط یک دیدار!...

 

 

+نوشته شده در یکشنبه هفتم فروردین 1390ساعت12:10توسط niaz | |

 

آخرین دلیل

بی دلیل و بی بهانه رفت

و من هنوز او را دوست داشتم

هزار فصل پشت پنجره بارید

و من هنوز او را دوست داشتم

بی دلیل...

شاید بخاطر آخرین دلیل

اسبی آمد بی سوار

من در کنار پنجره آه شدم!

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389ساعت10:20توسط niaz | |

با امیدی گرم و شادی بخش

با نگاهی مست و رؤیایی

دختر افسانه می­خواند نیمه شب در کنج تنهایی:

 

بی گمان روزی ز راهی دور

میرسد شاهزاده ای مغرور

میخورد بر سنگفرش کوچه های شهر

ضربه سم ستور بادپیمایش

می­درخشد شعله ی خورشید بر فراز تاج زیبایش

تار و پود جامه اش از زر

سینه اش پنهان به زیر رشته هایی از دُر و گوهر

می­کشد هر زمان همراه خود سویی

باد.. پرهای کلاهش را...

یا بر آن پیشانی روشن، حلقه ی موی سیاهش را

 

مردمان در گوش هم آهسته می­گویند:

 

                             " آه... او با این غرور و شوکت و نیرو

                                          در جهان یکتاست

                                   بی­گمان شاهزاده ای والاست"

 

دختران سر می­کشند از پشت روزنها

گونه هاشان آتشین از شرم این دیدار

سینه ها لرزان و پر غوغا، در تپش از شوق یک پندار:

 

                            " شاید او خواهان من باشد "

 

لیک گویی دیده ی  شاهزاده زیبا

دیده ی مشتاق آنان را نمی­بیند

او از این گلزار عطر آگین

برگ سبزی هم نمی­چیند!

همچنان آرام و بی­تشویش می­رود شادان به راه خویش

می­خورد بر سنگفرش کوچه های شهر ، ضربه سم ستور بادپیمایش

مقصد او...

خانه ی دلدار زیبایش...!

 

مردمان از یکدگر آهسته می­پرسند:

 

                         " کیست پس این دختر خوشبخت؟ "

 

 

ناگهان در خانه می­پیچد صدای در

سوی در گویی ز شادی می­گشایم پر

اوست...

آری... اوست...

 

        " آه... ای شاهزاده، ای محبوب رؤیایی

                    نیمه شب ها خواب می­دیدم

                                                             که می­آیی... "

 

زیر لب چون کودکی آهسته می­خندد

با نگاهی گرم و شوق آلود بر نگاهم راه می­بندد :

 

        " ای دو چشمانت رهی روشن به سوی شهر زیبایی

         ای نگاهت باده ای در جام مینایی

         آه، بشتاب ای لبت همرنگ خون لاله خوشرنگ صحرایی

         ره ، بسی دور است

         لیک در پایان این ره...

                        قصر پر نور است "

 

می­نهم پا بر رکاب مرکبش خاموش،

می­خزم در سایه آن سینه و آغوش..

می­شوم مدهوش...

بازهم آرام و بی­تشویش

می­خورد بر سنگفرش کوچه­های شهر

ضربه سم ستور بادپیمایش

می­درخشد شعله خورشید بر فراز تاج زیبایش

می­کشم همراه او زین شهر غمگین رخت...

 

مردمان با دیده ی حیران

زیر لب آهسته می­گویند :

 

                                " دختر خوشبخت ! ..."

+نوشته شده در شنبه بیست و یکم اسفند 1389ساعت9:57توسط niaz | |

 باد

تک درخت باغچه را درک می کند

و من حس میکنم میتوان بدون کسی بود

غافل از اینکه

یک چشم همیشه

       نیمه ای را جا میگذارد...

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اسفند 1389ساعت14:42توسط niaz | |

غمگین تر از همیشه تو را بوس میکنم

 

این لحظه را به عشق تو من بوس میکنم

 

اینقدر عاشقانه دلم تنگ میشود

 

گاهی تو را شبیه خدا بوس میکنم

+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اسفند 1389ساعت19:5توسط niaz | |

فریاد زدم : مرا دریاب

که بعد از من چکاوکی برای تو نخواهد خواند.

تو می­رفتی, من می­دویدم

ولی یه تو نمی­رسیدم

بار دگر فریاد زدم: قناری تنها آواز نمی­خواند

قناری تنها بی اشک و با سکوتش می­گرید

چشم­های بارانی­ات را از نگاه من دزدیدی

و به راه خود رفتی

گفتم: بازگرد

تا ایستاده تر از سروی آسمان سا در قلب بی­اعتبارم پناهت دهم

میرفتی... از هجوم مهر من می­گریختی

فریاد زدم: ای تنها ترین تصویر آیینه تنهایی من

چرا شمشیر از رو بسته­ای

و از من پیوسته گسسته­ای ؟

بی­اعتناتر به راه خود می­رفتی

دماوند هم از صبوری روح من به ستوه آمد

آهسته گفتم:

عشق داستانی دگر است و خشم داستانی دیگر

این بار به سویم دویدی

آن روی سکه را دوست داشتی

چشم­هایت دریایی از نیاز و عشق

اما من خسته از دوست و دوست داشته شدن

جای دوست داشتن­ات را خالی می­دیدم

حفره­ای که هرچه از خود تهی می­شدم, پر نمی­شد

تو دیروز شدی و من به فردا پرتاپ شدم

جای ما عوض شده بود !

+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اسفند 1389ساعت8:42توسط niaz | |