|
صدات کردم تو نشنیدی نگات کردم نمی دیدی ازت خواستم نفهمیدی چی میخواستم نپرسیدی تو دنیای خودت بودی و می رفتی تو دائم زیر لب چیزی رو می گفتی تو روی آسمون ها در سفر بودی همش آشفته و آسیمه سر بودی حالا از من میپرسی من کجا بودم! مگه یک " لحظه" من از تو جدا بودم؟
نشستم پای مشروب.. گفتن بخور ، بگو به سلامتی اونی که دوستش داری پیکو به لبم نزدیک کردم اما نخوردم ولی گفتم به سلامتی اونی که از وجودش نفس میکشم گفتند: نخوردی چرا؟؟! گفتم سلامتیشو توی پاکی می خوام نه توی مستی..
راهت را بگیر و برو قطار... نه کوه توان ریزش دارد و نه ریزعلی پیراهن اضافه ! روزگار ..روزگار دیگریست...
راه دادن کسی که ازش هیچ نمی دونستم به قلبم کار سختی بود عشق... یه محرک برای زندگی یه چیزی که یهو می افته تو دل آدما و اصلاً نمیدونی از کجا اومده فقط بهش ایمان پیدا می کنی اما بازم نمی فهمی چرا انقدر زود و ساده بهش اعتماد کردی همه چیز به سرعت باد میگذره فکر می کنی عین پر سبک شدی و می تونی پر بکشی اما به کجا؟! خودتم نمی دونی!! یهو بالا میری.. انقدر که حس میکنی داری خفه می شی می خوای دوباره برگردی پایین اما نمی تونی آخه یه چیزی رو اون بالا جا گذاشتی که بدون اون نمی تونی برگردی.. آره... دلت اون بالا گیر کرده...
چقدر تو را دوست دارم؟؟ بگذار بشمارم تو را به عمق و پهنا و ارتفاعی که روحم میتواند بپیماید دوست می دارم در آن حالی که روحم به پرواز در می آید و به فیض الهی میروم...
به جرم عاشقی اینگونه مجازات شوم و دیگر کسی سراغم نخواهد آمد قلبم شتابان می زند شمارشی معکوس برای انفجار در سینه ام و من تنهایی خود را در آغوش می کشم.. تنها ماندم...
یه نفر... یه جایی.. تمام رؤیاهایش لبخند توست و زمانی که به تو فکر می کند احساس میکند زندگی واقعاً با ارزشه پس هرگاه احساس تنهایی کردی این حقیقت رو به خاطر داشته باش یک نفر... یه جایی.. در حال فکر کردن به توست...
تو را آرزو نخواهم کرد هیچ وقت... تو را لحظه ای خواهم پذیرفت که خودت بیایی با دل خود نه با آرزوی من...
گفت: حتی از من؟ گفتم خدایا دلم را ربودند! گفت : پیش از من؟ گفتم: خدایا چقدر دوری.. گفت: تو یا من؟ گفتم: خدایا تنهاترینم! گفت: بیشتر از من؟! گفتم: خدایا دوستت دارم. گفت :بیش از من؟ گفتم: خدایا انقدر نگو من! گفت من تو ام تو هم من
و به زبان نیاوردن و چه زیباست در تنهایی اندوهگین بودن و با دیگران خندیدن کاش قلبم درد پنهانی نداشت و چهره ام هرگز پریشانی نداشت برگهای آخر تقویم عشق حرفی از یک روز بارانی نداشت کاش می شد راه سخت عشق را بی خطر پیمود و قربانی نداشت...
یه سقف رو در نظر می گیرم که روی چهارتا دیوار به هم چسبیده قرار گرفته! می تونم امش رو بذارم خونه. اتاق. چهاردیواری سقف دار... اصلا می تونم اسمش رو هرچی که دوست دارم بذارم! صدای موسیقی رو هم به این تصویر ذهنم اضافه میکنم! " تو چشمات مال من نیست..." نه! اون جمله های آهنگین رو حذف میکنم و اینا رو جاش میذارم: "روزگارم نمیتونه تورو از من بگیره.." اصلا تموم تصویر بالا رو پاک میکنم دارم میرم که وارد تاریکی بشم اما... ناخودآگاه از رفتن به تاریکی پشت پلکهام باز می ایستم اصلا نمیدونم تکلیف این ورود به تاریکی و خروج از اون چی می شه؟! پس بالاخره فلسفه سیاه چاله های زندگی چیه؟
نمی دانم از غصه های دل خود بنویسم یا از غم های دل پاییزی تو... فقط این را می دانم... تو مثل شبی می مانی که چادر پر ستاره اش را گم کرده. از انتظار چه بگویم؟خسته از این واژه تکراریم چه دلگیر نوروزهایی کهع بین من و تو فاصله بجای سلام نشسته و چه بد است وقتی دیگر نمی توانیم مثل آن روزهاخاطره ها را یاد کنیم و در نگاه سپید عشق غرق شویم فقط خواستم بنویسم پرواز را آغاز مکن... چون من تنها با پر مهربانی نگاه تو , حرفهایم را می نویسم با چه زبانی باید بگویم برای رفتنت زود بود و زخم جدایی ات را التیامی نیست از من دور نشو دور نشو دور نشو
رهایم کردی و رهایت نکردم گفتم حرف دل یکی است... هفصدمین پادشاه را هم اگر خواب ببینی کنار کوچه ی بغض و بیداری منظرت خواهم ماند چشم هایم را به پوزخند این و آن بستم و صدای تو را شنیدم... دلم روشن بود که یک روز... از زوایای گریه هایم می آیی حالا هم ... از دیدن این دو موی سفید در آینه تعجب نمی کنم فقط کمی نگران می شوم می ترسم روزی در آیینه تنها دو سه موی سیاه منتظرم باشند و تو از غربت بغض برنگشته باشی تنها از همین میترسم...
من به بودنش نیازمند شدم وقتی که دیگر رفت من به انتظار آمدنش نشستم وقتی که دیگه دوستم نداشت من دوستش داشتم وقتی که تمام کرد من شروع کردم و چه سخت است تنها متولد شدن مثل تنها زندگی کردن است
صدای قدیمی من از عصاره تلخ زهرها آگاه نبود گویی خزه ها کف پای مرا میلیسیدند آه آه آه به هنگامی که از دهانم گل سرخ میبارید و چمن دندان بیخیال اسب را نمیشناخت برای سرکشیدن خون من تو اینجایی هنگامی که نگاهم در باد تکه تکه میشود از صداهای همیشه مست فلزی بگذار از این دریچه بگذرم بگذار بگذرم از جنگل دهان دره و از تپش های شادمان من میدانم که سنجاق زنگ زده به چه کار میآید و میشناسم هراس چشمهای گشوده را بر سطح روشن بشقاب اما نه خواهان جهانم و نه رؤیا من خواهان آزادی و عشق زمینی خویشم در تیره ترین کنج نسیم که کسی خواهان آن نیست عشق زمینی من سگان رودخانه از پی یکدیگرند و باد به کنده های تک افتاده اش گوش خوابانده است میخواهم بگریم - آنگونه که کودکان در نیمکت آخر کلاس میگریند میخوام با بردن نام خود بگریم تا حقیقت انسانی خود را بیان کنم
تو چشمت را بسته بودی یک من رفته بودم چشمت را که باز کردی من بودم باران در انتظار من خیس ِ خیس من با یک سبد مهربانی در انتظار تو زیر باران خیس ِ خیس چشمت را که باز کردی من بودم همه جا اما من گم شده بودم و برای همیشه رفته بودم فقط برای اینکه بگویم من همیشه با تو بودم
خودم را تکه تکه کردم یک تکه درون واگنی به شرق میرفت که شاید تو را فراموش کند یک تکه با تو میان یک شب خوش زمستان میخندید و میرقصید و تو را مینوشید و زنده میشد یک تکه درون اتوبوسی که به غرب میرفت تا شاید تو را برای همیشه رها کند یک تکه از من بی پروا به شهر تو میآمد گریبان هرکسی که بوی تو را داشت میبوسید و دلتنگی اش تمام میشد و بازمیگشت یک تکه از من به روی اسبی رمیده شیهه میکشید و چهار نعل تا شمال میتاخت تا نقشت را به روی شن رودرروی دریا بکشد ناپایدار یک تکه از من مجنون وار چون فرهاد نقشت را به رخ تمام تاریخ میکشید یک تکه از من درون هواپیما به جنوب میرفت در کویر بذر گل رویت را سترون میکاشت انکار و ناله ات را سر میداد و برمیگشت یک تکه از من تو را در مزرعه عشق میکاشت و خدا را میبوسید که زیبایی را در تو خلاصه کرده بود یک تکه تو را میشکافت، هزار تکه با تمام توان تو را رج میزد یک تکه ترا تکذیب میکرد، هزار تکه تو را تأیید میکرد یک تکه خنجر صیقل میداد هزار تکه تو را وحشت زده مرهم میساخت خودم را تکه تکه کرده بودم یک تکه درون واگنی که به شرق میرفت که شاید تو را فراموش کند یک تکه با تو... میان یک شب خوش زمستان...
"برای همیشه دوستت دارم" روز دوم برام گل زردی آوردی و گفتی: "دوستت ندارم" روز سوم گل سفیدی برام آوردی سر قبرم گذاشتی و گفتی: "منو ببخش! فقط یه شوخی بود!"...
نه... هرگز نمی نویسم حتی یک کلمه که بی تو بر من چه می گذرد تو نباید بدانی عقابی که عاشق یک لاکپشت شد چه بر سرش آمد سبز باشی... هرجا که هستی زیر هر آسمانی که هستی...
قطار میرود تو میروی تمام ایستگاه میرود و من چقدر ساده ام که سالهای سال در انتظار تو در کنار قطار رفته ایستده ام و همچنان به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام
هزار بار شنیده بودم این جمله را " گشتم نبود! نگرد! نیست!" گوش نسپردم، دل نمیگذاشت رفتم و گشتم و آتش زدم توش و توانم و جا گذاشتم ناتمامی دل مهربانم را... انتهای راه ماه را ملامتگر، بنفشه را سر به زانو و آفتابگردان ها را خسته از آفتاب دیدم دریغا... دریغا... آن دروغ ، راست بود...
و وحشت از غصه که نه. ترس ما خاتمه هاست ترس بیهوده نداریم. صحبت از خاطره هاست صحبت از کشتن ناخواسته عاطفه هاست کوله باریست پر از هیچ که بر شانه ماست گله از دست کسی نیست... مقصر دل دیوانه ماست...
آنچان دل شکسته و پا شکسته.. آنچنان شوریده دل و دیوانه بودم که " دلم در این دنیا فقط هوای تو را کرده بود و بس" ابتدای کوچه برف میبارید انتهای کوجه از من جوانه رویید از زمستان تا بهار فقط یک دیدار فاصله بود فقط یک دیدار!...
بی دلیل و بی بهانه رفت و من هنوز او را دوست داشتم هزار فصل پشت پنجره بارید و من هنوز او را دوست داشتم بی دلیل... شاید بخاطر آخرین دلیل اسبی آمد بی سوار من در کنار پنجره آه شدم!
با امیدی گرم و شادی بخش با نگاهی مست و رؤیایی دختر افسانه میخواند نیمه شب در کنج تنهایی: بی گمان روزی ز راهی دور میرسد شاهزاده ای مغرور میخورد بر سنگفرش کوچه های شهر ضربه سم ستور بادپیمایش میدرخشد شعله ی خورشید بر فراز تاج زیبایش تار و پود جامه اش از زر سینه اش پنهان به زیر رشته هایی از دُر و گوهر میکشد هر زمان همراه خود سویی باد.. پرهای کلاهش را... یا بر آن پیشانی روشن، حلقه ی موی سیاهش را مردمان در گوش هم آهسته میگویند: " آه... او با این غرور و شوکت و نیرو در جهان یکتاست بیگمان شاهزاده ای والاست" دختران سر میکشند از پشت روزنها گونه هاشان آتشین از شرم این دیدار سینه ها لرزان و پر غوغا، در تپش از شوق یک پندار: " شاید او خواهان من باشد " لیک گویی دیده ی شاهزاده زیبا دیده ی مشتاق آنان را نمیبیند او از این گلزار عطر آگین برگ سبزی هم نمیچیند! همچنان آرام و بیتشویش میرود شادان به راه خویش میخورد بر سنگفرش کوچه های شهر ، ضربه سم ستور بادپیمایش مقصد او... خانه ی دلدار زیبایش...! مردمان از یکدگر آهسته میپرسند: " کیست پس این دختر خوشبخت؟ " ناگهان در خانه میپیچد صدای در سوی در گویی ز شادی میگشایم پر اوست... آری... اوست... " آه... ای شاهزاده، ای محبوب رؤیایی نیمه شب ها خواب میدیدم که میآیی... " زیر لب چون کودکی آهسته میخندد با نگاهی گرم و شوق آلود بر نگاهم راه میبندد : " ای دو چشمانت رهی روشن به سوی شهر زیبایی ای نگاهت باده ای در جام مینایی آه، بشتاب ای لبت همرنگ خون لاله خوشرنگ صحرایی ره ، بسی دور است لیک در پایان این ره... قصر پر نور است " مینهم پا بر رکاب مرکبش خاموش، میخزم در سایه آن سینه و آغوش.. میشوم مدهوش... بازهم آرام و بیتشویش میخورد بر سنگفرش کوچههای شهر ضربه سم ستور بادپیمایش میدرخشد شعله خورشید بر فراز تاج زیبایش میکشم همراه او زین شهر غمگین رخت... مردمان با دیده ی حیران زیر لب آهسته میگویند : " دختر خوشبخت ! ..."
تک درخت باغچه را درک می کند و من حس میکنم میتوان بدون کسی بود غافل از اینکه یک چشم همیشه نیمه ای را جا میگذارد...
این لحظه را به عشق تو من بوس میکنم اینقدر عاشقانه دلم تنگ میشود گاهی تو را شبیه خدا بوس میکنم
فریاد زدم : مرا دریاب که بعد از من چکاوکی برای تو نخواهد خواند. تو میرفتی, من میدویدم ولی یه تو نمیرسیدم بار دگر فریاد زدم: قناری تنها آواز نمیخواند قناری تنها بی اشک و با سکوتش میگرید چشمهای بارانیات را از نگاه من دزدیدی و به راه خود رفتی گفتم: بازگرد تا ایستاده تر از سروی آسمان سا در قلب بیاعتبارم پناهت دهم میرفتی... از هجوم مهر من میگریختی فریاد زدم: ای تنها ترین تصویر آیینه تنهایی من چرا شمشیر از رو بستهای و از من پیوسته گسستهای ؟ بیاعتناتر به راه خود میرفتی دماوند هم از صبوری روح من به ستوه آمد آهسته گفتم: عشق داستانی دگر است و خشم داستانی دیگر این بار به سویم دویدی آن روی سکه را دوست داشتی چشمهایت دریایی از نیاز و عشق اما من خسته از دوست و دوست داشته شدن جای دوست داشتنات را خالی میدیدم حفرهای که هرچه از خود تهی میشدم, پر نمیشد تو دیروز شدی و من به فردا پرتاپ شدم جای ما عوض شده بود !
|
About![]()
در جلسه امتحان عشق Archivesدی 1390آبان 1390 مهر 1390 شهریور 1390 تیر 1390 خرداد 1390 اردیبهشت 1390 فروردین 1390 اسفند 1389 بهمن 1389 دی 1378 Specific
فتو نایت
آپلود عکس
گالری عکس
کد موسیقی لایت
قالب های نایت اسکین
|